تبليغاتX
زندگی زیر آسمان شهر
بر روی دیوار یک فست فود با یک خط جالبی نوشته:

               "یادمان باشد اگر خاطرمان تنهاشد                           طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم"

 

یادم باشد/ یادتان باشد/ یادمان باشد.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم شهریور 1389ساعت 1:24 قبل از ظهر  توسط شهرزاد  | 
دیشب از امام زاده صالح صدای طبل می اومد.مامانم می گفت احتمالا معجزه شده.توی مشهدم هر وقت معجزه بشه این جوری طبل می زنن.

فکر کردم اگه توی زندگی منم معجزه رخ بده باید طبل بزنم یا...

اصلا می شه معجزه رخ بده؟؟؟

هرچند چیزی که من میخوام کوچیکه و نیازی به معجزه نداره و با گوشه چشمی لطف و توجهت قابل انجامه ولی اینقدر غیر قابل تصور شده که باید به امید و انتظار معجزه بشینم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 9:32 بعد از ظهر  توسط شهرزاد  | 
رفته بودیم کتابخونه درس بخونیم.ساعت 5:30 دیگه تعطیل می شه.رفتیم تو پارک.یکی از دخترای کتابخونه آویزونمون شد و هی حرف زد و نذاشت که درس بخونیم.

برام جالب بود که یه دختر 18 ساله چطور این قدر با سیاست و باحال با دوست پسراش رفتار می کنه و حالشون رو می گیره.

 

برای

 اعتبار

احترام

 و اعتمادی

که بهت داشتم متاسفم و پیش خودم شرمنده.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت 10:25 بعد از ظهر  توسط شهرزاد  | 
هوا حالت بهار رو داره.آخرای فروردین.آسمون گرفته و هر چند وقت یک بار یه غری می زنه و یه نمی پس می ده.

پشت پنجره کتابخونه نشستم و صدای فواره آب هم از بیرون می یاد.یک عالمه جزوه و ورق دور و برم چیدم و دارم درس می خونم.

دارم درس می خونم؟؟؟ 

دارم درس می خونم!!!  

تو این هوا دلگیرم ولی رو هیچ موضوع خاصی کلید نکردم،خوابم می یاد،حوصله درس خوندن ندارم به دور و برم نگاه می کنم.

بیشترشون واقعاً درس می خونن.

نمی دونم منظورم از نوشتن اینا چیه؟ فقط لحظاتی تو کتابخونه حس کردم باید حسم رو بنویسم.( حس کردم باید حسم رو بنویسم"توجه به آرایه سجع حس")

و این شعر هم سر زبونمه:

باد بهاری بر گلشن رونق هستی بخشیده/

 بوته شبنم بر گل ها می شده مستی بخشیده/

خوش بود اکنون مستانه با تو ره صحرا گیرم/

مست طرب چون پروانه در بر گل ها جان گیرم

 


دقایقی بعد:

لعنتی! همین رو کم داشتم رعد و برق با صدای بلند.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم شهریور 1389ساعت 10:18 بعد از ظهر  توسط شهرزاد  | 
خیلی چیزا هست تو زندگی که یه روز تموم میشه


دارم فکر می کنم خریت من هم تموم شده؟
 یا فقط فکر می کنم تموم شده؟
 یا شاید این آرامش قبل از طوفان باشه؟
پس لرزه هم داره آیا؟
ممکنه برگرده؟
.
.
.
یا اینکه دیگه این بار تموم شد؟؟؟

تموم شد  بالاخره؟؟؟ با کمک خودت!!!

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مرداد 1389ساعت 11:23 بعد از ظهر  توسط شهرزاد  | 
برگشته ام.

هستم ولی خستم.

بعضی وقتا فکر می کنم که دیگه ننویسم ولی باز یه کششی رو حس می کنم.

در حال حاضر نمی دونم چی بنویسم.

فقط امیدوارم عصر این جمعه  باز هم دلگیر نباشه که بخوام بیام راجع به بغض و دل گرفتگی هام بنویسم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مرداد 1389ساعت 2:57 بعد از ظهر  توسط شهرزاد  | 
سلام.

بعد از یک تاخیر ۳ ماه و اندی برگشتم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم تیر 1389ساعت 12:13 بعد از ظهر  توسط شهرزاد  | 
تمام شد.

این عید هم تمام شد...

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم فروردین 1389ساعت 6:9 بعد از ظهر  توسط شهرزاد  | 
بالاخره تحویل انجام شد.سال نو شد.امید دارم که برای همه مان سال خوبی باشد.


بهاری دیگر از راه رسیده.و عزیزان زیادی را در سال گذشته از دست دادیم.

دعا می کنم و از خدا برای کسانی که عزیزانشان را در بهار سال گذشته از دست دادند و بهار امسال را ندیدند تقاضای صبر می کنم.

روحتان شاد و یاد دلاوری و بزرگیتان همیشه جاوید.


سال گذشته این روز را زنگ زدم تا تولد یک مهربان را تبریک بگویم و امسال باید برایش فاتحه بخوانم و ...

روحت شاد.


امسال قلب هایمان با هم نیست.و لحظه هایمان با هم شریک نیست.و در انتظار دیدار هم نیستیم.و در تعطیلات عید دلتنگ هم نمی شویم.

زنگ می زنی و سال نو را تبریک می گویی.


در ایام نوروز نامزد می شود.صمیمی ترین هم بازی دوران بچگی.


.

.

.


نوروز مبارک.آرزومند سالی سراسر شادی و موفقیت و آرامش.
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم فروردین 1389ساعت 1:31 قبل از ظهر  توسط شهرزاد  | 
داریم به آن لحظه نزدیک می شویم.لحظه تحویل سال نو.و سالهاست که بغضی بزرگ این لحظه را با من همراهی می کند.امسال هم همین می شود.بغض از چند روز قبل آمده.امسال بزرگتر است.بدتر است چون حالا یک نفر از افراد خانواده هم امسال کم شده و تو هم که . . .
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اسفند 1388ساعت 0:7 قبل از ظهر  توسط شهرزاد  |