"یادمان باشد اگر خاطرمان تنهاشد طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم"
یادم باشد/ یادتان باشد/ یادمان باشد.
فکر کردم اگه توی زندگی منم معجزه رخ بده باید طبل بزنم یا...
اصلا می شه معجزه رخ بده؟؟؟
هرچند چیزی که من میخوام کوچیکه و نیازی به معجزه نداره و با گوشه چشمی لطف و توجهت قابل انجامه ولی اینقدر غیر قابل تصور شده که باید به امید و انتظار معجزه بشینم.

برام جالب بود که یه دختر 18 ساله چطور این قدر با سیاست و باحال با دوست پسراش رفتار می کنه و حالشون رو می گیره.
برای
اعتبار
احترام
و اعتمادی
که بهت داشتم متاسفم و پیش خودم شرمنده.
پشت پنجره کتابخونه نشستم و صدای فواره آب هم از بیرون می یاد.یک عالمه جزوه و ورق دور و برم چیدم و دارم درس می خونم.
دارم درس می خونم؟؟؟ ![]()
دارم درس می خونم!!! ![]()
تو این هوا دلگیرم ولی رو هیچ موضوع خاصی کلید نکردم،خوابم می یاد،حوصله درس خوندن ندارم به دور و برم نگاه می کنم.
بیشترشون واقعاً درس می خونن.
نمی دونم منظورم از نوشتن اینا چیه؟ فقط لحظاتی تو کتابخونه حس کردم باید حسم رو بنویسم.( حس کردم باید حسم رو بنویسم"توجه به آرایه سجع حس")
و این شعر هم سر زبونمه:
باد بهاری بر گلشن رونق هستی بخشیده/
بوته شبنم بر گل ها می شده مستی بخشیده/
خوش بود اکنون مستانه با تو ره صحرا گیرم/
مست طرب چون پروانه در بر گل ها جان گیرم
دقایقی بعد:
لعنتی! همین رو کم داشتم رعد و برق با صدای بلند.
دارم فکر می کنم خریت من هم تموم شده؟
یا فقط فکر می کنم تموم شده؟
یا شاید این آرامش قبل از طوفان باشه؟
پس لرزه هم داره آیا؟
ممکنه برگرده؟
.
.
.
یا اینکه دیگه این بار تموم شد؟؟؟
تموم شد بالاخره؟؟؟ با کمک خودت!!!
هستم ولی خستم.
بعضی وقتا فکر می کنم که دیگه ننویسم ولی باز یه کششی رو حس می کنم.
در حال حاضر نمی دونم چی بنویسم.
فقط امیدوارم عصر این جمعه باز هم دلگیر نباشه که بخوام بیام راجع به بغض و دل گرفتگی هام بنویسم.
بعد از یک تاخیر ۳ ماه و اندی برگشتم.![]()
این عید هم تمام شد...
بهاری دیگر از راه رسیده.و عزیزان زیادی را در سال گذشته از دست دادیم.
دعا می کنم و از خدا برای کسانی که عزیزانشان را در بهار سال گذشته از دست دادند و بهار امسال را ندیدند تقاضای صبر می کنم.
روحتان شاد و یاد دلاوری و بزرگیتان همیشه جاوید.
سال گذشته این روز را زنگ زدم تا تولد یک مهربان را تبریک بگویم و امسال باید برایش فاتحه بخوانم و ...
روحت شاد.
امسال قلب هایمان با هم نیست.و لحظه هایمان با هم شریک نیست.و در انتظار دیدار هم نیستیم.و در تعطیلات عید دلتنگ هم نمی شویم.
زنگ می زنی و سال نو را تبریک می گویی.
در ایام نوروز نامزد می شود.صمیمی ترین هم بازی دوران بچگی.
.
.
.